تبلیغات
انیمه کلاب - ×30×

×30×

جمعه 1 مرداد 1395 04:37 ب.ظ

نویسنده : ❤ رزالین†رنگین کمان سرعتی❤


کونیچیوا مینا-سان
دیروز(31 تیر تولدم بود)تولدم بود
منم که هر سال این روز باید بلایی سرم بیاد:|
بلای امسال:

http://hw8.asset.lenzor.com/lp/15219711-6147-l.jpg
(بیاین بکشینم چرا دستم این فرمیه:|)
دستم شکسته:|

صب دخترخاله جونیام زن زدن که اگه بعد از ظهر خونه اید بیام اونجا
منم گفتم البتهههههههه
خلاصه دیگه دیگه
ساعت6اینا اومدن
منم فک کردم نمیدونن تولدمه
ولی عجقاام بهترین هدیه تولدمو اوردن بودن خیلی دوسشون دارم^^
مثل همیشه کلیی حرف زدیم
از همه چی
و یه تصمیم بزرگ هم گرفتیم(ببخشید نمیشه گف:/)
حالا شاید روزی تبدیل به واقعیت شد^.^
خیلی حال داد خیلیییییییییییی
خلاصه موقع اذان ساعت9 پاشدن رفتن:(
ماهم رفتیم باغ
شام و خالم اینا درست کرده بودن
ساعت 10 خوردیم
جوجه کباب بود
خیلی خیلی خیلی چسبید
بعد شام ما دخترا که شامل
دختر خاله هام،اون یکی دختر خالم،و زنداییم
هست رفتیم اتاق فک زدیم بقیه هم بیرون نشسته بودن:|
ساعت11:30اومدن برای من تولد بگیرن:|
منم شر کردم30دقیقه دیگه میشه1مرداد قبول نیس زود باشید:|
بابام فشفشه اورد به همه داد منم اونجا شر کردم مننن موووندمم
یعنی همه داشتن بلند بلند حرف میزدنا:|
بعدش کیک مو اوردن
این بود:
http://8pic.ir/images/8df68mn7gq4fswojzz9k.jpg
اینقدر خندیدیم که این چیه کشیدن روش
اسبه، ماره چیه
بعد به مامانم گفتم:من پونی میخواستما مطمئنی این پونیه؟
خلاصه
من رفتم نشستم اون سر که همه ببیننم
کیکم گذاشتن جلوم که داییم اومد نشست سمت چپم و تمام وزنشو انداخت روم:|
نم هولش دادم اون ور ک دیدم خیر فایده ندره:|
توی دلم گفتم:اشکال نداره تحملش میکنم
این و که گفتم پسر خالمم اومد نشست سمت راستم
یعنی دوتا عزرائیل کنارم و نقشه کشیدن:|
واییی با تمام سرعت پاشدم و رفتم نشستم اون سر و اهی کشیدم
دختر خالمM:خخخ رزالین فرار کرد
کیک و اورد جلوم و خودشم نشست کنارم
کیکمم شمع نداشت:|کیک و که بردیم درختر خالم الی اومد از خامه کیک برداشت و به صورتم زد
به پیشونیم،بینیم،گونه هام و چونم:|
منم همنجور نشستم حوصله شستن صورتمو نداشتم
کادو هارو اوردن منم باز کردم
همشون لباس بود:)
خخ اون موقع پرسیدن یکی از کادو ها مال کیه
من:زندایییم(برا حرص دادن داییم گفتم)
داییم:-_-
من:
(دوتا لباس بود یکی زرد و اون یکی سبزو طوسی)
داییم:رزالین اون زرده رو زندایی خرده سبزه رو من
من:اا واقعا؟میگم اخه چرا زرده خوشگل تره
داییم:بی سلیقه هم رنگ کیکته
من:
بعدش رفتم صورتمو شستم اومد
 کیک رو بریدن و دادن
دختر خالم الی پاشد دستمال بیاره برگشتی نشت روی کیکش
همه:
من:حقت بود تو صورت من و کیکی کردی
بعد خوردنا کیکابابا بزرگ اینام پاشدن رفتن همراه داییم اینا
بعدش خاله بزرگم رفتن موندیم ما و اون کی خالم اینا
ساعت1اینا هم برگشتیم خونه
میشه گفت حال داد
راستی توی تولدم شما دوستامو ارزو کردم
میگن نباید ارزو رو بگی
ولی امیدوارم روزی به حقیقت تبدیل بشه
همین دیگه یادی زر زدم

سیونارا







نظرات : ~>ثابت